گفتم ای دل بسرت تاج نهم
گوشه ی تاج سرت عاج نهم
صیحه زد وای که بدبخت شدم
مثل آن روز که بر تخت شدم
تا که تاجی به سرم بار زدند
روز دیگر سر ِ من دار زدند
جـــان کبابست از این تاجوری
در تنم نیست از این داغ، پـَری
جای سالم به تنم هیچ نماند
بس که دنیا به تنم خار نشاند
از سرم دست گشایید،بس است!
مرغ جان خسته تن از هر قفس است
هرچه خوردیم از این جام بلا
مابقی را بخورند خلـــــق ِ خدا
:: دیروز کوروش عزیز در وب سبزش شعر زیبایی نوشته بود.
این روزها دل ساز مخالف می زند، پس فی البداهه خط خطی هایی در تقابل با استاد عزیزم به ذهن رسید.
گفت یارم که : به دل تاج زدم


تاج ازجنس طلا وپراز عاج زدم
یسکه آشفته سر از، کرده ی دل
شده از کار ِ دلم مانـــــده به گل
آبرو داده به باد این دل ِ خنگ
شادمان میزند ای داد ، زشنگ
چه بگویم که تو را همــــدردم
که نیازی نبــــــــود رخ زردم
حاصــــــــــل عاشفی دل دادن
عقل را ،دست ِ دل ِ خُل دادن
(کوروش)
همیشه در برابر مهرت کم می آورم
درود ها بر پاک دل
زیبایی کلامت تمامی ندارد استاد!


پاینده باشی
سایه ات مستدام
وجودت از عمر و سربلندی سرشار باد
خبری نیست بخوان آواز .......