تو خورشیدم، بیا از شرق چشمانم
تو مهتابم ، به تاب از ماه در جانم
خدا می داند از عشقت چه رسوایم
چه بر دل رفته تا امروز از آنــــــم
ترا در کعبه ی دل می پرستیدم
به کفرش متهم کردند ایمانم
به پایت سر نهادم تا بگیری جان
هزارم جان رسد هر بار قربانم
دل از دنیا بریدم ای تو دنیایم
مگر عشق تو آرد سر به سامانم
بانوی عشق! چشم انتظار جوابیه شما هستم!
میدونم که می تونی!
ستوده
آخه!!!!!!!!!!!!
مثل من
دل ودینـــــــــم برفت تــاراج عشقت ای عزیزم








به هر سویی نگه کردم بجز آن قد رعنایت ندیدم
این بیت یادم اومد عزیزم منو ببخش خستگی نمیذاره چیزی به ذهنم بیاد .
این را بدان تو هستی من عشق من دوستت دارم بینهایت
جوابت را توی یه شعر امروز برات پست می کنم گلم!

بذار کمی فکرم آزاد بشه
قربانت گردم
فکر کردم ستوده وبلاگشو حذف کرده
حالا که خوشحال شدی مشتلق ما را بده