آتش این عشق چون بالا گرفت
دامــــــن ما را نه آن تنها گرفت
جمله می سوزند با آن خشک و تر
شعله اش از خاک تا دریا گرفت
آن یکی دل می گدازد در سکوت
دیگــــــری را خون دل مانند قوت
بی نصیب از التهابش کس نماند
میوه یی از گرمی اش نارس نماند
وه چه غلیان می کند در سینه مان
می بـــــــــــرد فریاد مان تا آسمان
شکر ایزد شعله اش در ما گرفت
عشق مجنون آتشش لیلا گرفت
هر دو می سوزیم، اما سرخوشیم
از شراب عشق مست و ناهوشیم
در سایت کوروش عزیز پستی خواندم هوس کردم چیزی برایش بنویس. این شد.
ziba bud..mese qabliya
بهله بهله بازم شعری دیگر و زیبا
و باز هم بهله دیگر
خوب بود
خوبی از خودتان است
سلام
خوبی؟
قشنگ بود.
مرسی
درود
خوش بحال کوروش که شعرش براش مینویسید ما که در حسرت شعر دیگران مردیم که وبلاگشون یادی از ما کنند

اینم آخر حسادت
حسادت ندارد بانو! برای شما هم شعر می سراییم
چه آهنگ خوشگلیه
لطف دارید
چه زیبا گفته اید آرمان خان .



خوشم میاد تا یک جایی چیزی میبینید زود در وصفش معشوقتان شعری میگید .
دست مریزاد میگم این همه استعداد را از کجا آوردین خب یه کم از این همه طبع لطیف به من بی استعداد بدین .
من که هیچ هنری ندارم حداقل اینطوری هنرمند میشم
هنر شما ستودنی است
باید ستایشگر را یافت