وقتی که بچه بودم
گرگی به گله ام زد
در غفلت بلوغــــــم
برقی به کله ام زد
دزدید باورم را
افکـــار ســــاده ام را
چون دید مست نورم
نوشیــــــد باده ام را
***
وقتی بزرگ گشتم
گرگی به گله ام زد
در خرمن فروغــــم
آتـــش به کله ام زد
دزدید قصــــه ام را
شعر و ترانــــــه ام را
وقتی شنید بانگم
آویخت شانــــــه ام را *
* اشاره به کاری که شاپورر ذوالاکتاف با اسیران رومی کرد.
خاطرات کودکی ام در خاطرم زنده شد و سادگی ام در پیش گرگان روزگار آزارم داد.
کاش دوباره بزرگ می شدم تا بزرگتر فکر میکردم.
قشنگ بود مرسی
سلام
نمیدونم چرا متوجه نشدم عمق مطلبتونو
شاید واسه اینه که من شاپورر ذوالاکتاف رو نمیشناسم و اصلا از سیاست سر رشته ندارم...
درسته؟ به سیاست ربط داره؟
تاریخ را بیشتر بخوانید
تاریخ درس امروز و راه فرداست
خیلی معناگرا بود
شاید
احتمالا
برای حیرت زده ای مثل من معنا همان سکوت است
دلبسته به سکه های قلک بودیم

دنبال بهانه های کوچک بودیم
رویای بزرگتر شدن خوب نبود
ای کاش تمام عمر کودک بودیم
من دلم میخواست کوچیک میشدم ولی دیگه بزرگ نمیشدم و بچه میموندم
چه آرزوهای محالی ...
محالات بسیار است
اینکه نمی خواهیم بزرگتر شویم اما می شویم