عطش به جان من مریز
مرا به جان چه حاجت است
به تیر و دشنه خون مکن
مرا به زخـــم عادت است
ننالم از بلای دهر
رضایتم به قسمت است
دلم اسیر خاک نیست
رها از این اسارت است
کویر و خار سد نشد
وصال یار زحمت است
تمام غصه ها کم است
اگر برای رخصت است
شراب مرگ می زنم
که روزگار ِ عشرت است
گذر از این کویر ِ غم
گذر به باغ رحمت است
مرا عطش به آب نیست
عطش به آب ِ جنّت است
تو ای پلید ِ دل سیاه
بیا که مرگ راحت است
بزن به سینه ام خدنگ
زمان ، زمان هجرت است
فلسفه مرگ را در کتاب عاشورا هنوز درک نکرده ام
انچه در بالا گفتم یک درک ناقص از کمال دست نیافتنی قصه ی کربلاست.
بسیار زیبا بود


تو ای پلید ِ دل سیاه
بیا که مرگ راحت است
بزن به سینه ام خدنگ
زمان ، زمان هجرت است
هنوز زمانش نرسیده صبر کن بلاخره رفیق راه پیدا میشه .
هجرت از سرزمین کفر لازم است اما وقتی آهی در بساط نباشد چه کنیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هر چند شعرتون ربطی به او نداشت ولی من این را برداشت کردم
هرچه برداشت کنید درست است
هوش شما قابل ستایش است
درود
روی قلبم می نویسم نام عشق
می نهم پا در فریب دام عشق
لحظه ها را می شمارم تک به تک
تا ببینم حاصل ِ فرجام عشق
من فرجام عشق رو دیدم آرمانی!!!
این خدای لعنتی انتقامشو گرفت.
زنده ام ولی کاش نبودم
کاش من می رفتم و .........
خوش حالم برگشتی
سلام مجید جان! خوبی عزیز!
بهت تسلیت میگم
مرگ یک زندگی بهتر است
برای انها که از این زندگی خسته اند
پس شادی او را شادی خود بدان و به لطفی که خدا در حکمتش ارزانی میکند امید وار باش
درود بر تو