ارباب حلقه ها
رسیدیم به آنجا که چشم قشنگ پس از دلباختگی به موقشنگ مشغول نوشتن مشق در خصوص حلقه شد تا در جلسه بعد به درس عملی بپردازد.
حال ادامه داستان
روز درس عملی حلقه فرا رسید. پس چشم قشنگ چهره آراست و بجای کاپشن همیشگی کتی را که از میرزارحیم عاریه گرفته بود بر تن نمود و به سوی خانه ی موقشنگ شتافت.
بانو موقشنگ او را به زیرزمین جایی که موقشنگ در حال طی طریق بود رهنمود کرد.
پس از ادای مراسم ارادت و مریدی و مرادی ، موقشنگ به حلقه ای که بر کف زیرزمین منقوش بود اشاره کرد و گفت: آنجا بنشین تا درس امروز را شروع کنیم.
چشم قشنگ که تا آنروز در هیچ حلقه ای پا نگذاشته بود گفت: یا شیخ موقشنگ! عفو بفرمایید! ترسم به چاه ویل در افتم. حلقه اش مانوس نیست.
ادامه در ادامه مطلب
ح.ا.1: اگر چند وقتیه یه طنز خوب نخوانده اید به وبلاگ دوست خوبم یاس وحشی سری بزنید و از اینجا بخوانید این طنز دلچسب را . انصافاً زیباست.
ح.ا.2: این رو یه جایی خواندم. هنوز نفهمیدم چرا بعضی متنها بدجور به مذاقم خوش میاد.
وقتی مادرم گفت: الهی درد بی درمان بگیری
نفرینش گرفت ........................................................ عاشق شدم!
ادامه مطلب
موقشنگ گفت: این حلقه فلاح است نه چاه ویل
پس چشم قشنگ پا در حلقه نهاد و چهار زانو نشست.
موقشنگ گفت: چهل روز و شب اینجا می نشینی. آب و غذایت 40 دانه نخود و کشمش و یک کوزه آب است. هر چه دیدی انگار نشنیدی و هر چه دیدی انگار ندیدی
چشم قشنگ گفت: و بعد
موقشنگ گفت: بعدش را خودت باید ببینی و تعریف کنی. اما یک قرار باید با هم بذاریم. وقتی از حلقه بیرون آمدی شریک غم و شادی آینده یکدیگر خواهیم بود.
چشم قشنگ گفت: چطور؟
موقشنگ گفت: بعداً خودت می فهمی
موقشنگ رفت و چشم قشنگ ماند با چند نخود و کشمش و کوزه ای آب و یک حلقه که انگار چون گوری او را احاطه کرده بود.
39 روز وشب گذشت. جز صدای قارو و قور شکم هیچ صدایی بلند نشد.
شب چهلم بود که یکنفر اِهم گویان نزدیک شد. چشم قشنگ که به خیال اینکه از اقوام موقشنگ است گفت بفرمایید
او هم آمد و روبروی چشم قشنگ نشست.
موقشنگ کمی جا خورد و خودش را جمع و جور کرد و گفت: چیزی احتیاج دارید؟
اون گفت: من بزرگ این منطقه هستم. انگار شما با من کار داشتید؟
چشم قشنگ گفت: من؟ گمان نکنم.
اون گفت: همه دفعه اول همین رو میگن. خب بگو مشکلت چیه؟
چشم قشنگ ناخود آگاه گفت: والله دکان سفره فروشی نمی چرخد. دلم میخواست سفره بزرگ تری را پهن کرده تا رضایت بانو و خانواده را بتوان جلب کنم. آخز جز این دو چشم قشنگ هیچ هنری در این حقیر نیست.
اون گفت: خب اینکه کاری ندارد.
سپس کاغذی در آورد چیزی بر روی آن نوشت و به دست چشم قشنگ داد.
چشم قشنگ گفت: با این چکنم؟
اون گفت: این را برده به پایتخت و به کسی که نامش ریش قشنگ است میدهی. او را در آنجا همه می شناسند. دیگر کارت نباشد.
چشم قشنگ گفت: بگویم مرا چه کسی فرستاده؟
اون گفت: بگو ارباب حلقه ها
چشم قشنگ گفت: با چه نشانه ای ؟
اون گفت: هر که در تو بنگرد ترا در حلقه ای از نور بیند. این ترا نشانه است.
چشم قشنگ گفت: و دیگر ؟
اون گفت: با من از طریق موقشنگ در ارتباط خواهی بود. به ریش قشنگ هم بگو هنوز با ما تسویه حساب نکرده ای . صبر و حوصله مان رو به اتمام است.
چشم قشنگ خواست چیزی بپرسد. اما جز خود ، نامه و حلقه ای که به گردش بود هیچ نبود.
فقط همان صدا را شنید که گفت: شما سه تا چقدر به هم می آیید.
و دیگر سکوت بود و چشم قشنگ
لحظه ای بعد موقشنگ با لبخند وارد زیر زمین شد.
با شوق گفت: پسر! انگار در نور فرو رفته ای . این هاله چیه دور سرت؟
40 روز آها !!!
این 40 روز همون 40 روزی نیست که عده ای می خوان امام زمان رو ببینن باید فقیر رو سیر کنن و سر روز 40 ام ایشون می بینن و درحالیکه بیشتر مواقع نمی شناسن
خوب اومدی سینا جان! خوووووووب
یعنی چه جوری میخوان شریک زندگی هم بشن
۴۰ تا نخود کیشمیش رژیم خوبیه برای لاغری ازش بپرسین چند کیلو کم کرده
ح.ا.۲
خیلی کم کرده بود
ولی الان تا دلت بخاد فربه شدن
خیلی قشنگ بود
شاد و موفق باشی
بسیار لطف دارید
خرم و دلشاد باشید
مامتنم منو نفرین نکرد ولی اون درد بی درمون ...
خیلی جالب بود.
ماجرای قشنگی داره به شرطی که زیاد طولانی نشه
سعی میکنم جمعش کنم
همه گرفتار این درد بی درمانیم
چرا آرزوی به این کوچکی کرد؟
همیشه ما اینطوری ارزو می کنیم
از معیشت اما بعد ...
درود بسیار دوست محترم و عزیز ...
خیلی داستان ارباب حلقه ها به دلم نشست ! یاد آن فیلم معروف افتادم و آن موجود گالم نامی که بسیار خوب شخصیت پردازی شده بود .
زیبا نوشتید ...
در مورد لینک و مطلب بنده نیز واقعا لطف کردید . متشکر و ممنون.
آن نفرین را هم خدا به همه ی بندگان عنایت بفرماید!!
خواهش میکنم.
در تعریف از چیزهای خوب سعی میکنم کوتاهی نکنم
فعلا که ان نفرین بدجور گرفته همه را
سلام
من از آنجایی که تازه واردم تو وبلاگ شما این قشنگ ها رو نمی شناسم.
اما این قسمت رو خوندم
خب خلاصه اش همان یک خط بالا بود
ممنون از بذل توجه ات
درود بر شما
آقا با اجازتون ماهم یکی از این حلقه ها بردیم به شنگ
آنجا بچسبانیم بلکه ماهم هاله دار شویم اسمش راهم
میگذاریم خط خطی های آرمان
شما اینجا صاحب اختیارید
داداش بزرگ ما هستید
داستان شما در تمام زندگی ما جاریست.در تلویزیون ،هنگام مصاحبه.دیدن چشم قشنگ
و می دانیم در حلقه می نشیند.ومی شود آنچه نباید می شد.
نفرین مادر هم می گیره ولی بد نفرینی بود ها
در کل گرفتارش ایم. بختک است


بد خیلی بد
زیاده
سیو میکنم بعد نظر میدم
مرسی
اوکی
درود بر تو نازنین


اگرچه شاید در امتحان رفوزه شوم
ولی هرچه باداباد
دو درخت نشانه ایستاده گی در دل برف
و دو آدم مانده در سرمائی پر برودت
با فاصله
هم در ایستادن و هم تقازن
و خورشیدی در حال غروب
همیشه ممنون توجه ات هستم
سپاس عزیز!


دلم را به خورشیدی که تقارن را به تصاول تبدیل کند گره می زنم
راستی که زیبا پیش میرود


البته فراموش نکنی از کریم صورت این بزک جدید صورت هم یگوئی
چشم به همه می رسیم


عاشقی عاشقی عاشقی بد دردیه ....
آخه این آهنگش خیلی قر و قمیش داره جو گرفت منو
دیگیدی دیسید.....
حالا بیا وسطططططططط آهاااااااااااان !
ای وای ببخشید اشتباه شد
شاد باشید
همیشه با خوشدلی
درود بر آنان که می خندند و شادی را تقسیم میکنند
ای بابا چه کاری بود؟ خب به سفره ها یه کم نفت بماله، بوی نفت که بگیره خوب فروش میکنه ها
اقا این داستانات کاملا واقعیه یا برای جذاب شدن کمی هم تخیل قاطیش می کنی؟
همه چی در همه
حاصل یه تخیل توهم زده است
کاش نفرین مادر این روزها ما را به زحمت می انداخت
اما کسی دیگر و شاید دایه ای که از مادر مهربانتر بود ما را به این روز انداخته است
بازم فرق نمی کنه
عاق شدیم رفت پی کارش
پس مادر من از ته دلش نفرینم کرده
مادرا همه مون را نفرین کردند
یادم باشه به مامانم گله کنم بخاطر این نفرینش، اخه اینم نفرینه
همین حوالی اپ شد
منم یادم باشه دست مامانم رو ببوسم بخاطر این نفرینش
داداش ببخشید ها فکر کنم یک کم خنگ شدم وسطاش قاطی کردم نفهمیدم داستان چی شد
از اول شروع کردم باز هم وسطش قاطی کردم
اذیت نکن دیگه آبجی!
خیلی طولانی نیست.
احتملا اسمها شما را به اشتباه می اندازند
سلام آرمانی



چه خوب ما هم تو خانه مون یکی هست که به من میگه چشم قشنگ البته لقب من کجا ولقب این آقا کجا .
من القاب زیادی دارم چشم قشنگ یکیش بود بقیه اش بماند
یه معلم عاشق حتما پروانه های زیادی دورش هست که عاشقشن
القاب به جای خود
خدا بر حسن و القاب شما بیافزاید
انشااله
اومدم شکایت از شما .




چرا این آقایون لقب های زیبای من را بردند و بر روی زشت خودشون گذاشتند .
حیف این لقب های زیبا که روز این ادمهای کریه وزشت باطن گذاشتین
باید این سه نفر را بفرستیم زندان رجایی شهر
اونجا که جای روشنفکرانه حیف است خانم معلم
تبریک به شما با اینهمه حسن و جمال
و به آقای خوشبختتان
سلام
...
جالب بود
با این حساب من خیلی وقته نفرین شدم
کی نفرین نشده؟
همه نفرین شده ایم
من بیشتر از همه
سلام آرمان خان !
عجب موقشنگا و ریش قشنگایی دارن این دنیای ما .
قربون شِر ِک !
البته این موقشنگا و ... برخاسته از فرهنگ و باورهای همین مردم هستند . مردمی عقب نگه داشته شده و متعصب و دگم . باور کن کلی از این افرادی که از آزادی دم می زنند هم دچار دگماتیسم حاد هستند .
توهم زدایی وظیفه روشنفکران است
اما نسبت روشنفکران به توهم گرایان اندک است
برای ترقی هنوز ما به حد نساب لازم نرسیده ایم
آقا خدایی اینا همه از خودته؟؟؟ واقعا قوه تخیلیت خیلی خوبه... کاش ماها هم یکمشو داشتیم!!!
جالبم اینه که ادامه داره! مثلا من خیلی هنر کنم یه تیکشو تجسم میکنم باقیش فراموش میشه!!!!
مهرداد جان! چه هندونه هایی ؟!!!
از کجا گیر آوردی؟ جان داداش نمیشه. یکی کافیه برای من
دستت رو بلند کن دوتاش رو خودت بذار زیر بغلت ببر خونه
در این دنیاتک و تنها شدم من
گیاهی در دل صحرا شدم من
چو مجنونی که از مردم گریزد
شتابان در پی لیلا شدم من
چه بی اثر می خندم
چه بی ثمر می گریم
به ناکامی چرا رسوا شدم من
چرا عاشق چرا شیدا شدم من
من آن دیر آشنا را میشناسم
من آن شیرین ادا را می شناسم
من آن زود آشنا را می شناسم
محبت بین ما کار خدا بود
از اینجا من خدا را می شناسم
چه بی اثر می خندم
چه بی ثمر می گریم
به ناکامی چرا رسوا شدم من
چرا عاشق چرا شیدا شدم من
خوش آن روزی
که این دنیا سر آید
قیامت با قیام محشر آید
بگیرم دامن عدل الهی
بپرسم کام عاشق کی بر آید
چه بی اثر می خندم
چه بی ثمر می گریم
به ناکامی چرا رسوا شدم من
چرا عاشق چرا شیدا شدم من
عماد رام
چه شعر محشری

ممنون استاد مهر!
سحر امد ولی کذاب امد



برای هر دل ِ بی تاب امد
دروغی شد ولی اما چو بسیار
ندید هر و هم مهتاب امد
دگر فرقی ندارد این دلافگار
به چشم کور او چون خواب امد
شما را خوش بود اواز خورشید
که امید دلای شاب امد
امیدم را بدست صبح دادم


که من کاهی سبک در دست بادم
جهان را ساده انگارم برادر!
پدر اینگونه درسش داد یادم
پدر را پاس باید جایگاهش


که من هم یاد مهرش اوفتادم
بدانش نیک و هم دستان او بوس
که من بی او شده ناشاد ناشاد
که تو داری و من هم شاد شادم
پدر رفت و مرا تنها رها کرد
دلم را بعد از او یاری خدا کرد
خدایا روح شان شادی بیافزا
به هر دو جای ده در زیر طوبی
سلام

چقدر دیر رسیدما!
خب الان نمی دونم چی بگم!
آرمان اینا تخیلات خودته یا بر اساس واقعیت یه موضوعی نوشتی؟
این ۴۰ شب نشستن...
اونوقت هیچ کی نگفت چشم قشنگ کجاست!
تخیلات و واقعیات
کی سراغ یک مرد مفلوک رو میگیره
باید بگم خیلی خوب نوشتی و منسجم...
اینو ازت یاد گرفتم آرمان
با انسجام نوشتن داستان ها...
همه هندونه زیر بغلم میذارند
فریناز جعبه گز
خدایا شکرت
وقتی مادرم گفت: الهی درد بی درمان بگیری





نفرینش گرفت ........................................................ عاشق شدم!
بابت تبریک هم منون داداش آرمان
خواهش میکنم
انشاله هزار سال عمر با برکت و شاد داشته باشی
هنوز نخوندمش ببخشید
بفرمایید. سر فرصت با فراغ بال
راحت باشید عزیز!
این دعای مادره خیلی نمکی بود




داستانتونم خوندم نتظرم ببینم عاقبت این چشم قشنگ چی میشه
عاقبت بخیر نمیشه
سلام دوست عزیز من مطالب وبلاگتو دنبال می کنم به منم سر بزن
ممنون. حتما
سلام
واقعا خیلی خیلی خیلی
قشنگ بود
خوشحال میشم بهم سر بزنی
بای
چشم. حتما