X
تبلیغات
رایتل

قشنگان(4)  چاپ

تاریخ : جمعه 27 خرداد‌ماه سال 1390 در ساعت 09:13 ق.ظ

ارباب حلقه ها


رسیدیم به آنجا که چشم قشنگ پس از دلباختگی به موقشنگ مشغول نوشتن مشق در خصوص حلقه شد تا در جلسه بعد به درس عملی بپردازد.

حال ادامه داستان


روز درس عملی حلقه فرا رسید. پس چشم قشنگ چهره آراست و بجای کاپشن همیشگی کتی را که از میرزارحیم عاریه گرفته بود بر تن نمود و به سوی خانه ی موقشنگ شتافت.


بانو موقشنگ او را به زیرزمین جایی که موقشنگ در حال طی طریق بود رهنمود کرد.

پس از ادای مراسم ارادت و مریدی و مرادی ، موقشنگ به حلقه ای که بر کف زیرزمین منقوش بود اشاره کرد و گفت: آنجا بنشین تا درس امروز را شروع کنیم.


چشم قشنگ که تا آنروز در هیچ حلقه ای پا نگذاشته بود گفت: یا شیخ موقشنگ! عفو بفرمایید! ترسم به چاه ویل در افتم. حلقه اش مانوس نیست.

ادامه در ادامه مطلب



ح.ا.1: اگر چند وقتیه یه طنز خوب نخوانده اید به وبلاگ دوست خوبم یاس وحشی سری بزنید و از اینجا بخوانید این طنز دلچسب را . انصافاً زیباست.


ح.ا.2: این رو یه جایی خواندم. هنوز نفهمیدم چرا بعضی متنها بدجور به مذاقم خوش میاد.


وقتی مادرم گفت: الهی درد بی درمان بگیری


نفرینش گرفت ........................................................ عاشق شدم!

ادامه ...

ماندگار باش!  چاپ

تاریخ : سه‌شنبه 10 خرداد‌ماه سال 1390 در ساعت 08:38 ق.ظ

یادمه یه نفر شرح پریشانی اش (شما بخوانید وب گریزی اش) را داستانی کرده بود بنام پرنده بی نوک. هیچوقت هم نفهیمدیم چرا اون پرنده رو بی نوک تو داستان جا داده بود. خلاصه داستان این بود که پرنده بی نوک پس از گرفتن تسهیلات مسکن روی درختی لانه کرده بود. وقتی باد خبردار شد حسابی لانه اش را نواخت یه چیزی مثل شترق(فریناز! نخند!)


بحث شان بالا گرفت و اینکه چرا اینجا لانه ساختی اونم گفت چرا نسازم و از این حرفا و مخلص کلام اینکه پرنده بی نوک متوجه شد این درخت اونقدر بی شاخ و برگه که اون هر روز در معرض وزش باد است و باد لانه های بسیاری را نشانش داد که آنها را خانه خراب کرده بود.

آن پرنده وقتی متوجه قضیه شد کوله اش را بست و به یک درخت پر شاخ و برگ دیگر کوچید.

داستان اون بنده خدا همین جا تمام شد و اون دیگه بقیه داستان را ادامه نداد.


ولی من میخام بقیه ماجرا را براتون تعریف کنم تا بدانید هنوزکه هنوزه کلاغه قصه که قبلا گفتم به خانه نرسیده هنوز هم نرسیده است. اصولا این کلاغ سالهاست که فراریست و به خانه مراجعه نکرده است.


بگذریم! اون پرنده بی نوک وقتی به روی آن درخت پر شاخ و برگ کوچ کرد و لانه نمود خیلی دوام نیاورد و پس از چندی نوک از بال درازتر عاقبت برگشت. (احتمالا تو این مدت نوک مصنوعی کاشته بوده) وقتی ازش پرسیدیم چرا برگشتی؟


گفت: آنجا زیادی خوب بود. اما اینجا ترس از خراب شدن لانه ام به من انگیزه بیشتری برای مبارزه میدهد. آمده ام که بمانم به هر قیمتی که باشد.

طبق آخرین خبرهای رسیده هنوز خانه اش روی همان درخت بی شاخ و برگ است و باد هر از گاهی بشدت او و خانه اش را می نوازد. اینطوری شترق!!! (فریناز! نخند!)


این داستان را واسه اون دسته از دوستان که دائم از خداحافظی از وبلاگستان سخن میگن و حرف رفتن را پیش میکشند تعریف کردم. نمیدونم بکارشون میاد یا نه.

من انشای خوبی ندارم. هر وقت دهنم رو باز میکنم تا دو کلمه حرف بزنم نمیدونم چرا معر (چیزی شبیه شعر) بیرون میزنه. بهر حال اینم زبان دل من برای این دوستان بقچه بدست.

 


گمان کردی اگر رفتی تمام است ؟    اگر ماندی حـــرام انـدر حــــــرام است ؟


نه جان ِ من ! غلط برداشت کردی     چنین باور خیالی خام  ِخــــــام است


نه پنداری اگـــــــــر رفتی از اینــجا     شرایط بهتـــــر و دنیا بــــــه کـام است


خــــــدا حافظ مگو وقتی کـه دانی     پس از هــر بای بایی یک سلام است


زمین گرد است و ما بر روی آنیــم     به هر قــــــدری که رفتی ناتمام است


سخن از هـر تمامی ناتمام است     تمام حــــرف مـــــن در این کلام است


نمی گویم مـــرو ، اما همین بس     که اینجا دوستی بی رنگ و نـام است



ح.ا.1: اصلا فکر نکنید اون آدم پریشون من بودم. ابدا


ح.ا.2: امروز روز جهانی بدون دخانیاته. فقط میتونم بگم: عزیز من! جان من! نکش! چیز خوبی نیست. اگر بود رو جعبه اش یه عکس بهتر میکشیدند. مثلا عکس منو


یه آشنا میگفت داداش بزرگم بدجور سیگار میکشه و گوشش به نصایح ما بدهکار نیست.

یکروز بهش گفتم حالا که ترک نمی کنی لااقل بخاطر سلامتی ات کمی ورزش کن.

میگفت بهم جواب داد: مگه نمی دونی ورزش واسه سیگار مضره !


وقتی گم شدم  چاپ

تاریخ : سه‌شنبه 20 اردیبهشت‌ماه سال 1390 در ساعت 08:13 ق.ظ


اخیرا احوال یک دوست را پرسیدم. گفت خودم نیستم و گمشده ام.


یادم اومد یه وقتی منم خودم را گم کرده بودم. به هر جایی سراغ داشتم سر زدم ولی اونجا نبودم.

هرچه بیشتر می گشتم کمتر پیدا میشدم، بخصوص وقت غروب که می شد بیبشتر گم میشدم.

واسه همین وقتی خورشید میرفت لای لحاف تازه می شدم عین خفاشها و راه می افتادم دنبال نشانی از خودم. آدمی که گم میشود به صورت غریزی به اصلش بر میگردد.


واسه همین شبا میرفتم قبرستون و کنار یه قبر آشنا می نشستم.

اوایل کمی می ترسیدم اما چون میدانستم یه جایی همین اطراف گم شدم  بازم میرفتم تا اینکه به مرور ترسم نیز ریخت.

دوستان! همین جا میگم مرده ها دوستان خوبی هستند. بجای اینکه نصیحتت کنند فقط گوش میکنند.

مسیر رفتنم از میان بخش قدیمی قبرستان بود که مربوط به قبور 30 ، 40 ساله بود با سنگهایی شکسته که پای هر گوری حفره ای بدست عوامل طبیعی ایجاد شده بود. شایدم کار خودشون بود. این رو هیچوقت ازشون نپرسیدم.

 آنقدر تاریک بود که راهم را راداری و از روی عادت پیدا میکردم.


شبی طبق عادت همان مسیر قبور قدیمی که دارای شیب تندی هم بود طی میکردم و در کوچه پس کوچه های افکارم پرس و جوی خودم را میکردم که ناگاه احساس کردم در حال افتادن در دره ای عمیق هستم.

یک آن احساس کردم میان زمین و هوا معلقم

ولی نه هنوز یک پایم روی زمین بود پس بسرعت خود را به عقب پرتاب کردم.

وحشت تمام وجودم را تسخیر کرده بود. کمی که بخود آمدم خود را کنار گودالی عمیق و عریض پیدا کردم. عمق گودال حتی در سایه کم ماه هم قابل رویت نبود.

از همان راه برگشتم و فردا خبردار شدم که شهرداری برای جلوگیری از تنش و درگیری بدون اطلاع  مردم شهر اقدام به تخریب قبرستان قدیمی شهر کرده بود. در واقع مساحت وسیعی به عمق زیاد را خاک برداری کرده بود تا راه بازگشتی برای اعتراض صاحبان قبور نمانده باشد.


خب به خیر گذشت اما خوبی اش این بود که خودم را پیدا کردم.

من کنار یک پرتگاه گم شده بودم و اگر لطف خدا نبود دیدار من و خودم به آن دنیا می افتاد.


بعد از آن جریان دیگه به خودم مثل یک مالک نگاه نمی کنم.

فهمیدم ما دست خود به امانت سپرده شده ایم. باید بیشتر مواظب خود باشیم.


و مخلص کلام:


گم شدی اما نمی دانی کجــــا        آن کجا اینجاست نزدیک خـــدا

چشم دل وا کن مگر پیدا شوی       رخت مجنون پوش تا لیلا شوی

آدمی تـا گــــم نشد پیــدا نـشد       سیب غفلت تا نخورد حـوا نشد

ای امانـت! گم شدی برگرد زود       مثل باران باش در آغــوش رود

 


بعدا نوشت: روز جهانی مادر را به مادران عزیز تبریک میگم.اینم تقدیم به همه سلاطین قلوب:

It has been said that a mother holds a child's hand for a short while

but a heart forever…

Love you all


ح.ا: یک وقتی خیلی علاقه به سینما داشتم. اما آنقدر سینمای ما فقیر شده است که سالهاست رغبت نمی کنم برم سراغ اون بیچاره. در ادامه مطلب یه کاریکاتور گذاشتم که هیچ ارتباطی با خاطره ای که گفتم ندارد. قسمم ندین دیگه.

فقط نمیدونم بعضیا که ده سال پیش گم شده بودند چرا فکر میکنند حالا پیدا شده اند. شایدم اصلا گم نشده بودن که حالا پیدا بشن. همه که مثل من سر به هوا نیستند که گم بشن.

ادامه ...

دوست داشتن را عادت نکنیم  چاپ

تاریخ : سه‌شنبه 13 اردیبهشت‌ماه سال 1390 در ساعت 09:13 ق.ظ

احتمالا این مسیج طنز رو یه دوست شوخ طبع براتون فرستاده که میگه:

الهی عاشق غضنفر بشی هر چی بهش بگی دوست دارم بگه هه؟

 

دیروز عصر خیلی خسته تر از هر روز از شرکت به خونه رفتم ، البته با کلی نذر و نیاز .

چون مدیر عامل واسه جلسه فرداش یه گزارش میخواست و ما را نگه داشته بود تا انجام شود.

وقتی رفت ما هم مثل زندانیان گوانتانامو  مثل برق از شرکت بیرون پریدیم

آنقدر خسته بودم که هیچ احساسی نسبت به زندگی و زندگی کردن نداشتم.

 فقط دلم میخواست یه گوشه ای بخزم و به خواب ابدیت بروم.

وقت خواب همینطور که آرام آرام داشت آرزوی چشمانم برآورده میشد یکدفعه این مسیج که بالا گفتم مثل اجل معلق تو سرم هجوم آورد. داشت حرص منو در می آورد .

 نمی دونم چرا یهو لجم گرفت و تمام نیرویم را در زبانم جمع کردم و با آخرین رمقهایی که در تنم بود برگشتم به همسر همیشه مهربانم گفتم "دوستت دارم"

منتظر بودم بی توجهی ناشی از خستگی عصر تا آنوقتم را بهانه کرده و بگوید "هـه"

اما وقتی گفت "منم دوستت دارم عزیزم" انگار دنیا برایم پوست انداخت و حس کردم هنوز مانده تا دوست داشتن هایمان جزئی از عادات و بدیهیات مان شود.


پس زنده باد زندگی و تمام چیزهای دوست داشتنی اش


 

ح.ا: بن لادن  هم به تاریخ پیوست. بازیگری که اگرچه خوب بازی کرد اما آنقدر در دل کارگردانان صحنه سیاست غرب عزیز و دردانه نماند که با تغییر فیلنامه در آخرین سکانس این تراژدی  تلاش کنند با مرگش اشکی را از چمشها سرازیر کنند. او مرد در اوج نفرت. نگویید فتوشاپ بود . او دیگر مرده ای بیش نیست حال چه در عالم سیاست و چه در عالم واقعیت .

آنقدر کریه اش جلوه دادند که کودکان مان نیز از دیدنش می هراسیدند.

این است تفاوت شاهزاده های غربی و بزرگ زادگان شرقی

چند روز پیش شاهزاده خود را در چشم مردم دنیا به اوج می برند و امروز بزرگزاده شرقی را با نفرت مردم دنیا به دریا می اندازند.

ما شرقی ها کی میخواهیم بازیچه نشویم و در زمین غربی ها بازی نکنیم؟؟؟؟؟

آزمون استخدام  چاپ

تاریخ : یکشنبه 4 اردیبهشت‌ماه سال 1390 در ساعت 12:36 ب.ظ

ببین اثرات هدفمندی یارانه ها تا کجاست.

 


چند روز پیش برای جذب چند دیپلمه واسه شرکت مصاحبه داشتیم.

بنده و دو مدیر دیگه که خواهان این نیروها بودند از متقاضیان مصاحبه بعمل آوردیم.

باور کنید داشت اشکم در میومد از دست اینا. اسما دپلم بودند ولی بقول همکار بنده میگفت من که حاضر نیستم جارو هم دست اینا بدم چه برسه عملیاتهای مهم حوزه ام را

جهت تنویر ذهن شما و دلسوزان امر آموزش نمونه ای از سوالات پرسیده شده با پاسخهای داده شده را در زیر آورده ام. برای نمونه فقط چند تا از سوالات پرسیده شده از دیپلمه های ریاضی را نوشتم، بقیه دیپلمه های برق و میکانیک و حسابداری پیش کش شما

جان من مواظب کله تون باشه مثل من سوت نکشه


سوال: فرمول محاسبه کره چیست؟                        پاسخ: نمیدانم

سوال: لطفا روی کاغذ تصویر یک دایره را بکشید     پاسخ: « ترسیم شکل یک استوانه »


سوال: بشکه ای 200 لیتری در هر دقیقه یک لیتر از آن خارج میشود. ظرف چند دقیقه این بشکه خالی میشود؟

پاسخ: 150 دقیقه


سوال: ماشینی با سرعت 100کیلومتر در ساعت ، مسافتی به اندازه 100کیلومتر را در چه مدتی طی میکند؟

پاسخ: 75 دقیقه


سوال: اتحاد اول را بگویید؟                پاسخ: a2+2ab+b2 بقیه اش را نمیدانم


جواب سوال پایین مطمئنا شما را هم به گریه میندازه


سوال هوش: کوههای هیمالیا به کدام دریا می ریزد؟  پاسخ: نمیدونم

دلیل پیشرفت آقایان  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 31 فروردین‌ماه سال 1390 در ساعت 08:42 ق.ظ

ساعد مراغه‌ای از نخست وزیران دوران پهلوی نقل کرده بود:

زمانی که نایب کنسول شدم با خوشحالی پیش زنم آمدم و این خبر داغ را به اطلاع سرکار خانم رساندم ...
اما وی با بی‌اعتنایی تمام سری جنباند و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی کنسول است؛ تو نایب کنسولی ؟«!
گذشت و چندی بعد کنسول شدیم و رفتیم پیش خانم؛ آن هم با قیافه‌ای حق به جانب...
باز خانم ما را تحویل نگرفت و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی معاون وزارت امور خارجه است و تو کنسولی ؟«!
شدیم معاون وزارت امور خارجه؛ که خانم باز گفت «خاک بر سرت؛ فلانی وزیر امور خارجه است و تو... ؟«
شدیم وزیر امور خارجه گفت «فلانی نخست وزیر است... خاک بر سرت کنند!!! «
القصه آن که شدیم نخست وزیر و این بار با گام‌های مطمئن به خانه رفتم و منتظر بودم که خانم حسابی یکه بخورد و به عذر خواهی بیفتد.
تا این خبر را دادم به من نگاهی کرد؛ سری جنباند و آهی کشید و گفت:


« خاک بر سر ملتی که تو نخست وزیرش باشی !! »


داستان بالا هیچ ربطی به پی نوشت پایین ندارد! قسمم ندین



پ.ن: من که به نوبه خودم از این فوتبال و این لیگ حالم بهم میخوره بویژه این بازی آخری بین استیل آذین و پرسپولیس که با اون فضاحت تموم شد. به همه چی میخورد الا فوتبال.

البته با وجود سکاندارانی چون کفاشیان بهتر از این هم ازفوتبال ما انتظار نمی رود.

در ادامه مطلب یه کاریکاتور گذاشتم تا ضمن خنده ببینید چه معجونی است این فوتبال ما.

خوشا بحال گلی که کلاسش را از لیگ اروپا پایین تر نمی یاره.

ادامه ...

کینه شتری  چاپ

تاریخ : شنبه 27 فروردین‌ماه سال 1390 در ساعت 12:05 ب.ظ


بدجوری شیطون رفته زیر جلدم

میخام ایندفعه خوب به حرفاش گوش بدم چون تا اینجا دلم پره .

سال 90 را نمی خاستم با کینه شتری  شروع کنم ولی حالا که موقعیتش پیش اومده حیفه از دستش بدم.

خرگوش سال90 شکار منه. میخام صاف بزنم به وسط قلبش.Gun Touting


یادم رفت اصل موضوع رو بگم

قضیه اینه که با پافشاری من اهالی مجتمع قبول کردند صاحبخانه طبقه سوم  مدیر مجتمع بشه

کلی گفتمان کردیم تا پذیرفتند من مدیر نباشم و اینکه نوبتی هم باشه نوبت آقای ایکس است.


این بنده خدا (آقای ایکس) تا دلتان بخاد دل منو خون کرده است.

با بی نظمی ها و کثیف کاری هایش

با ندادن شارژ ماهیانه و عدم همکاری در کارهای مجتمع

حالا که آسیاب به نوبته ، میخام هرچی دقه دلی دارم خالی کنم.

از هر نوع ایده مدیر آزاری استقبال میکنم.

نصیحت و ارشاد هم پذیرفته است، ولی بگم در این مورد خاص گوش من در و دروازه است.


ح.ا: معمولا در هر پستم دو سه مطلب میذارم. اینم بخاطر ایجاد تنوع بیشتره.

الانم تو ادامه مطلب یه موضوع طنز گذاشتم. بخونید بد نیست!

ادامه ...

صدقه عمر را زیاد میکند  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 25 فروردین‌ماه سال 1390 در ساعت 10:46 ق.ظ

پیرمرد خسته کنار صندوق صدقه ایستاد.

دست برد و از جیب کوچک جلیقه‌اش سکه‌ای بیرون آورد.

در حین انداختن سکه متوجه نوشته روی صندوق شد:

صدقه عمر را زیاد می‌کند


سکه اش را در جیب گذاشت و از صندوق دور شد!!!

 


خودمانی: با توجه به فرارسیدن فصل گرما و کار افتادن کولرها و بالا رفتن مصرف برق و در نهایت نجومی شدن مبلغ قبوض برق، برای جلوگیری از شوک وارده ناشی از رویت مبلغ قبوض تابستانه، از حالا برق مصرفی تان را برنامه ریزی کنید. کمی ابتکار هم به خرج بدیم بد نیست. درست مثل این ابتکاری که در عکس پایین مشاهده میکنید.

جدا راست گفتن ایرانیا نابغه اند.


  

پا ورقی: یه دلنوشته تو ادامه مطلب گذاشتم که از خودم نیست و از جایی کپی کردم.

مخصوص آقایونه. لطفا خانما نخونند. جدا ارزش خوندن داره.

ادامه ...

اینطوری کار کنیم  چاپ

تاریخ : دوشنبه 22 فروردین‌ماه سال 1390 در ساعت 10:39 ق.ظ


پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روی جعبه رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع به گرفتن شماره کرد.

مغازه دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می داد.
پسرک پرسید: خانم! می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن های حیاط خانه تان را به من بسپارید؟
زن پاسخ داد: کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد.
پسرک گفت: خانم، من این کار را با نصف قیمتی که او می دهد انجام خواهم داد.
زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.
پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد: خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم. در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت. مجددا زن پاسخش منفی بود.

پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت.

مغازه دار که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: پسر…، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری به تو بدهم.

پسر جوان جواب داد: نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم را می سنجیدم. من همان کسی هستم که برای این خانم کار می کند.

 

پ.ن.1: مشغله کاری ام زیاد شده. اگر این روزا کمتر به دوستان سر میزنم پیشاپیش عذر میخام.

بین خودمان باشه یه حس دلزدگی هم نسبت به نت پیدا کردم. اما بعد از ده سال بعید است بتونم از نت کنده بشم. پوست کلفتتر از این حرفام. گمونم مقطعی باشه


پ.ن.2: دوست داشتین زاویه نگاهتان به عمر عوض بشه یه سر به ادامه مطلب بزنید.

ادامه ...

بعد از مرگ  چاپ

تاریخ : سه‌شنبه 16 فروردین‌ماه سال 1390 در ساعت 09:52 ق.ظ

از این داستان خیلی خوشم اومد.


سه دوست در یک اتومبیل به مسافرت رفته بودند و متاسفانه یک تصادف مرگبار باعث شد که هر سه در جا کشته شوند یک لحظه بعد روح هر سه دم دروازه بهشت بود و فرشته نگهبان بهشت داشت آماده می شد که آنها را به بهشت راه دهد...

فرشته نگهبان: یک سوال!!!
الان که هر سه تا دارین وارد بهشت می شین اونجا روی زمین بدن هاتون روی برانکارد در حال تشییع شدن بسوی قبرستان است و خانواده ها و دوستان در حال عزاداری در غم از دست دادن شما هستند دوست دارین وقتی دارن در کنار جنازه راه می رن در مورد شما چی بگن؟
اولی گفت : دوست دارم پشت سرم بگن که من جزء بهترین پزشکان زمان خود بودم و مرد بسیار خوب و عزیزی برای خانواده ام.
دومی گفت : دوست دارم پشت سرم بگن که من جز بهترین معلم های زمان خود بودم و توانسته ام اثر بسیار بزرگی روی آدمهای نسل بعد از خودم بگذارم.

سومی گفت دوست دارم بگن: نگاه کن داره تکون می خوره مثل اینکه زنده است!


 

ح.ا: بگم هر کی میخاد از خدمات جی پی ار اس در گوشی همراهش استفاده کنه از فکر همراه اول بیاد بیرون. از بهمن ماه به این ور چنان گند زده شرکت ارتباط سیار که حال آدم بهم میخوره از این سرعت لاک پشتی اش.

با توجه به اینکه شرکت مخابرات روی مرورگر اپرا مینی دوستداشتنی و گوگل کروم عزیز محدودیت ایجاد کرده ، بهترین چیز استفاده از اینترنت شرکت ایرانسل است.

اگرچه شدت فیلترینگ بروی اپرا مینی آنقدره که با جی پی ار اس ایرانسل هم براحتی باز نمیشه ولی گوگل کروم براحتی و با سرعت صفحات وب را باز میکند.

 

وقتی برای تصاحب 50درصد سهام مخابرات بعضی ها با قلدری شرکت رقیب را از میدان بیرون میکردند بی دلیل نبود . درست میگم سینا خان

( تعداد کل: 14 )
   1       2    >>