X
تبلیغات
رایتل

آبدزدک  چاپ

تاریخ : شنبه 11 تیر‌ماه سال 1390 در ساعت 08:21 ق.ظ

این آخرین پست وبلاگ آبدزدک است.


 برای بودن و حیاتش  خیلی تلاش کردم اما انگار عمرش سر آمده است.


از همه دوستان که همیشه در کنارم بودند تشکر بسیار دارم.

اسم نمی برم تا خدای نکرده کسی را  از قلم نیاندازم.


هر چیزی سرانجامی دارد. من وبلاگهای زیادی داشته ام که عمرشان به این دنیای مجازی نمانده است. البته هنوز بعضی هاشون در قید حیاتند.


برای نبودن دلیل لازم نیست. آنچه دلیل میخواهد بودن است .


 اما از زبان حافظ بگوییم حرف دل را شاید بهتر باشد:

 

در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود    کین شاهد بازاری ، وان پرده نشین باشد

 

و حرف آخر مثل همیشه شعری آبکی از خط خطی های آرمان که هیچ وقت نام واقعی اش آرمان نبود.

 

زندگــــــــــی آب روان اس، آبدزدک!    زندگـــــی دزد زمان اس، آبدزدک!

 

زندگی خاطــــــــره ای بیش نبـــود     زندگی نامــه رسان اس، آبدزدک!

 

زندگی گرچه سرابی است قشنگ     زندگی بــــــــاور آن اس، آبدزدک!

 

زندگی بــودن ِ بسیــــــــار نبــــــود      زندگی راحت ِ جان اس، آبدزدک!

 

زندگی حــرص و ولـــع نیست ولی      زندگی قصه ی نان اس، آبدزدک!

 

زندگی بغض فـرو خورده ی ماست       زندگی خنـده کنان اس، آبدزدک!

 

زندگی قصـه ی وبلاگ مـــن است       زندگی هـــا گذران اس، آبدزدک!

 

اس= است

 

یا علی

در پناه خدا باشید

بعثت  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 8 تیر‌ماه سال 1390 در ساعت 03:41 ب.ظ

بعثت پیامبر نور و رحمت بر همه دوستان و مسلمانان مبارک


سلام و صلوات بر آن وجود نازنین که در آسمان ها عزیزتر از زمین است


Go to fullsize image

 

از آسمان آمد نــــــــدا        اقرأ بگو ای مصطفا

ای نور حق بیرون بیــا        از ظلمت غار ِ حرا

 

آدم فرامـــــــوشم نمود      در سینه خاموشم نمود

با بُت همآغوشم نمود      فریاد کن از نو مـــــرا

 

زشتی چه زیبا گشته است    نیکی چه تنها گشته است

شیطان چه آقا گشته است    عیب است این بر ما خدا

 

عهد مرا آدم شکست        جای خدا شیطان نشست

مهر بتان در سینه بست     بُت را نه زیبد جای ما

 

قابیل ها بسیار شد       هابیل ها بر دار شد

آدم به حوا هار شد        دیگر نبود از ما حیا

 

هر کس فرستادم نشد     هر معجزی دادم نشد

آدم کمـــــــی آدم نشد     راهش نشد از بد جدا

 

بهـــــر نجات از آتــــــشم       از چاه بیرونش کشم

با ایل و اهل و صد حشم     اما دریغ از یک نگا


گاهی به خشمم لنگ شد   گاهی عذابم سنگ شد

گاهی که خُلقـــم تنگ شد   جزغاله شد آن بی نـــوا

 

دیگـــــر به اینجایم رسید     تنها به تــو دارم امید

این انس را کن رو سفید     تا باز گردد سـوی ما

 

ای رحمت ارض و سماء      ای نور حق نور خدا

ای بهترین مخلوق ما         اقرأ بگو ای مصطفا

غُربتی  چاپ

تاریخ : سه‌شنبه 7 تیر‌ماه سال 1390 در ساعت 12:49 ب.ظ

من برگشتم. از همه دوستان بخاطر لطفی که به بنده در این مدت داشتند سپاسگزارم.

هر وقت گشتی تو ایران میزنم دلم کوه غم می شود.

چراها مثل مور و ملخ به ذهنم هجوم می آورند. بخصوص اینکه چرا ما؟

کنار بیستون چون قطره ای از خجالت و حقارت آب شدم و در خاک سخت بیستون فرو رفتم.

در برابر کنجکاوی پسرم که اینجا کجاست چه می توانستم بگویم.

 او را به چشمه سار بیستون و جویبارهای زیبایش مشغول کردم و خود را به نسیم خنکش.

اما روح گُر گرفته ام با آب و نسیم خاموش شدنی نبود و خاموش نشد.


این شعر را با عجله نوشتم. شاید مرهمی بر آتش درونم باشد.

 

ما دست کی سپردیم؟ / ایران بی نوا را / این غُربتی کجا بود؟ / این خاک آشنا را

 

گشتم به مُلک کوروش / قلبم به درد آمد / ویران نموده این مرد / این باغ دلگشا را

 

فرهاد ها فراوان / تا بیستون شکافند / اما نبود یالی / شیران با صفا را

 

بردند تیشه اش را / کشتند ریشه اش را / کوهش به باد دادند / آن مرد با وفا را

 

دیدم هزار شیرین / مانند کاک شیرین / اما نبود فرهاد / شیرین دلربا را

 

یاران! به خواب رفتیم / بر روی آب رفتیم / باید به چشمه برگشت / این راه اشتبا را

 

این بخت ما نبوده / این قرعه مال ما نیست / بر ماست تا دوباره / جبران کنیم خطا را

 

کوته دلان بدانند / فردای روشنی هست / ذلت همیشگی نیست / مردان با خدا را

 

غُربتی= شخص خاص

اشتبا= اشتباه


ح.ا:کاک سوغات کرمانشاهه. نخریدم نخوردم نیاوردم.شرمنده همگی بویژه مادر خانمم