X
تبلیغات
رایتل

اینترنت پاک  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 28 اردیبهشت‌ماه سال 1390 در ساعت 12:22 ب.ظ

اندر حکایت اینترنت ما :


خداونــــــــدا ! وفــا را  کــن نهایـت     به ما عمــری دو چندان کن عنایت


به فرزنــدان کوروش طاقتـــــی ده     به این اینترنــت ِ ما سرعتــــی ده


بسی از عمــــــر در نــت هدر شد    از آن بـــــدتر دل ِ ما خون جگر شد


مصیبت در مصیبت فیلترینگ است   خدا را شکر وی پی ان(vpn) دوپینگ است


به این پیــزوریّ ِ مفلوک ِ غمنــاک   شنیدم گفتــه شــــد اینترنت پــاک


خــــــــــــدایا! پـــــاک را چالاک کن     چو تیـــــــــری بــــر دل ضحاک کن




ح.ا.1: امروز روز بزرگداشت خیام است. شاعری که من نفهمیدم اگر کافر است چرا از خدا و دین می گوید. اگرم مومن است چرا کفر می بافد. تنها چیزی که از اون به یادم مونده این شعرست که از کودکی ملکه ذهنم شده است.


در کارگه کوزه گری رفتم دوش    دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش

ناگاه یکی کوزه برآورد خروش    کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش

 

ح.ا.2: کاش این گوشامون را گل میگرفتیم و در عصر اطلاعات از این حرفا نمی شنیدیم.

شنیدم که یک مسئول عزیز(؟) فرمایش کردند که ایران تنها کشوری است که حتی یک گرسنه هم ندارد. شاید منظور ایشون که گفته حتی یک گرسنه هم نداریم اینه که همه گرسنه هستند. اینطوری اساسا همه چی درست است. آقا! لطفا هر کسی سیره دستش بالا می خواهیم غیر ایرانیا را شناسایی کنیم.


ح.ا.3: اینم یک حکایت شیرین از کوروش عزیز در ادامه مطلب در مورد اینترنت:

ادامه ...

جانانِ جان  چاپ

تاریخ : دوشنبه 26 اردیبهشت‌ماه سال 1390 در ساعت 10:12 ق.ظ
نوبتی باشه نوبت جانان است.
پست امروزم را تقدیم میکنم به جانانم که از جان بیشتر دوست دارم
این جملات کوتاه را قبلا به خودش گفته ام. اما گویند عشق را فریاد باید زد.
پس پیشاپیش از بابت فریادهایم از همه عذرخواهی میکنم.

 

برای دیدنت از همه ی دیوارهای دنیا بالا میروم
بگذار فریاد کنند :
آهای دزد!
دزد!
دزد!

 ........................................................................

در دنیایی که بن لادن عاقبت به دام می افتد
تو چرا تماشایت را از من پنهان میکنی؟

 .........................................................................

دعوت به چایم نکن
من در کف پیمانه ای از کاسه ی چشمانتم

 .........................................................................

نگو که نخواهی آمد
خواستی هزار سال دیگر بیا
من چشمهایم را برای دیدنت بر سنگ مزار جا گذاشته ام

 .........................................................................

چشمم از دیدنت سیر نمی شود
کاش خوردنی بودی
تا طعم ترا چشیده بودم

 ........................................................................

نفهمیدم زمستان کی آمد و رفت
بس که گرم نگاهت بودم

 ........................................................................

آنقدر غرق تماشایت بودم که از نفس افتادم
کاش بهت گفته بودم شنا بلد نیستم

 ........................................................................

پا به پای تو میدوم
مترصد آن لحظه ای هستم که تو بایستی و من نایستم

 ........................................................................

میگن همه پلهای پشت سرت را خراب نکن
اما من خوشحالم که برای رسیدن به نگاهت هیچ پلی را سالم نگذاشتم

 ........................................................................

با یک من عسل هم نمیشه خوردت
بس که با نمکی!

 ........................................................................

دیدی گفتم من غلام خانه زادم؟!!!

دیشب خواب دیدم آب حوض خانه تان میکشم 

 ........................................................................



ح.ا: هنوزم از این تراوشات دارم ولی بقیه را بعدا تو یه پست دیگه میذارم.
سرتان چطور است با فریادهای من؟

روز بزرگداشت فردوسی بزرگ  چاپ

تاریخ : یکشنبه 25 اردیبهشت‌ماه سال 1390 در ساعت 09:32 ق.ظ

امروز روز بزرگداشت فردوسی است.

شاعری که زبان فارسی رو بگفته خودش از نو زنده کرد.

این شعر را که با عجله نوشتم تقدیم میکنم به آن بزرگ مرد روزگار

 


به پارسی اگر تاج زرین کسی است    ز فردوسی از ما ستایش بسی است


بـه گیتــی نیامــد چنیـن شاعـــــری    که پارسی کند زنـــده چون ساحـــری


بـه رستـــم دهــد زور و بازوی مـــــا     بــه اسفندیار چشــــم و ابــــــروی ما


سیاوش کنــد مظهـــر عشـــق ناب      که افتـــاده در دســـت افراسیـــــــاب


بـه رودابـــه تصویـر ِ مـــادر نمـــــــود      وفــــا را به تهمینه همسـر نمـــــــود


پـــــدر را خـــرد کـرد و زالش بـخواند      کنـارش چو سیمرغ  ِ دانش نشاند


جوانی بــه سهـراب ِ شـــــاداب داد      به عقـــل جوانان کمــــی تـــــاب داد


بـه ایـران اگـــر دشمنی شد پدیــــد      رهـــش بستــــه اند خیــل گردآفرید



جهـــــان آفـــرید با قـــلم آن عـزیــز       خدایـــــا! به پایــــش فقط گــــل بریز


که او را به سر تاج شاهی ســــزد       نه منّـــت ز محمــــــود نادان کـشــد


به فـردوسی از ما سلامی رسـان        به فردوس خود بهترین جـــــــا نشان


 

پی نوشت: در بیت سهراب قصدم فقط شوخی با جوانان بود. لطفا کسی به دل نگیرد.

در مورد محمود هم فکر بد نکنید. منظورم سلطان محمود غزنوی بود که در حق فردوسی بزرگ نامردی کرد و به عهد خود در قبال مبلغی که قرار بود بعنوان پاداش به فردوسی بدهد وفا نکرد.

حال خراب  چاپ

تاریخ : شنبه 24 اردیبهشت‌ماه سال 1390 در ساعت 09:07 ق.ظ

چند روز پیش حال دلم حسابی گرفته بود. میگم حسابی یعنی حسابی. وسط این محشر عظما یه دوست دکان نصیحت باز کرده بود و راه خدا و صراط را وسط کشیده بود. منو میگی میخواستم خفه اش کنم(البته طبق آخرین خبرها هنوز زنده است).

خلاصه وقتی اون مزاحم رفت و کشکول موعظه اش را همراش برد منم به خلوت خودم برگشتم و یه چیزایی مثل شعر از ما تراوشید که اگر حوصله و وقتتان زیاد است بخونید وگرنه همان پی نوشتها آپ امروز منن.

 


گفتم این اشک مگر چاره شود چــاره نشد    ارتبـاط مــن و غـــم پـــاره شـــــــود پـــاره نشـد


خسته شد پـای دلم، چوب و عصایم بدهید   دست ِ محتاج مـــرا دســـت ِ خـــــدایم بدهیـد


پـای تـاول زده از چـوب فلــــک بــاز کنیـــــــد   جـای ایـن مکتب غم ، مکتــب نــو  ساز کنیـــــد


پـای منبر مبـریـد ، پنــــــــد و نصیحـت نکنید   پنبه در گوش من است ، فحش و فضیحت نکنید


حالم امروز خـراب اسـت خـراب است خـراب   نازک شیشه احساس دلم مثل حبابست حباب


آسمان وقتی مرا دفـن نمود سخت گریـست   گرچه از سیـب خـدا خــوردم و ایـن کـار بدیـست


من همان لـوس و نـُنُـر بنـده محبـوب خدام   گـر چـلاقـم کچـلـــم کـــورم و افــلیــج و جـــــذام


با خدایم سَر و سرّی و حسابی است مـرا   دیـزی ِ سنگی و قلیـــون و کبــابــی است مــرا


او مــرا نـازکنــان در پــــر  ِ قــو کـرده بــــزرگ    گرچه مـی دیــد که بـــــــد ذاتم و در قامت گـرگ


کفــر او گفتم و او گفــــــت به مـــن بـــاز بگو    مــدح او کـــــردم و او گفـــــــــت بـــــــــه آواز بگـو


این خدا عشــــق ترین دلبـر دنیـاسـت مـــرا    با خـــدا هــرچــه شــــود زنـدگی زیبـاست مــرا


مهر مادر که چنین شهره عالم شــده است   گوشه چشمیست که از لطف به آدم شده است


با خدا باش! خدا اند ِ(end) مرامست عزیـز!    بی خـــدا قصـــه ی مــــا نیمــــه تمامست عزیز!

 


ح.ا.1: بچه آدم را یکبار میگن نکن! خجالت بکش! . نه اینکه با هو کردن و فحش و فضیحت بیرونش کنند. وقتی میگن ورزش را سیاسی نکنید و ورزشگاه با باشگاه فرق داره یعنی فرق داره. برادر من! آبرویی که قطره قطره با قطره چکان جمع میشه بقول شیرازیا با نافهمی دله ای به جوب نمی ریزند.


ح.ا.2: خوشا بحال دانشجوها. شنیده شده فردا دانشگاه تعطیل است. وقتی ما دانشجو بودیم که از این خبرا نبود. البته وقتی دانشگاه میشه مثل پادگان  دانشجو هم میشه تکاور. این به اون در. اینم که شد پی نوشت اولی. چرا ما هیچ چیزمان سر جای خودش نیست؟


تشکر نامه  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 22 اردیبهشت‌ماه سال 1390 در ساعت 08:31 ق.ظ

ریاست محترم دادستانی(؟)

با عرض سلام  و احترام


     اینجانبان جن های ایرانی از مسئولین محترم که اقدام به بازداشت جن گیرها نموده اند کمال تشکر را داریم. همچنین بدینوسیله هرگونه سوء استفاده ابزاری از جن ها در اداره امور مملکت داری بخصوص دیپلماسی بین المللی را محکوم نموده و از همین جا اعلام می نماییم ما خواهان جامعه ای مبتنی بر جدایی انسان و جن همچون تفکیک جنسیتی در دانشگاه هستیم.


لازم به ذکر است با توجه به اینکه مسئولین خود زیرک و باهوش بوده و دارای توانایی های بالفعل لازم می باشند دیگر نیازی به بکارگیری اینجانبان جهت مدیریت جهانی، ظهور و سقوط  افراد و بویژه استخراج منتخبین ملت از صنادیق آرا نمی باشد، لذا مستدعی است ترتیبی اتخاذ گردد تا مشارالیه ها (جن گیرها) برای مدت مدیدی خدمت حضرتعالی و دوستان زحمتکشتان باشند تا ما نیز چند صباحی نفس آسوده ای کشیده و چون همنوعان اجنبی مان به امورات شخصی و خانوادگی رسیدگی نماییم.


                                                                                     با سپاس فراوان

                                                                                     جن های ایرانی

 

******

این آقا در عکس پایین 60 سال سن دارد و نگهبان بازنشسته ایست که حقوق بازنشستگی‌اش کفاف خرج زندگی‌اش را نمی‌دهد. حقوقش هنوز واریز نشده به خاطر اقساط جهیزیه دخترش کسر می‌شود و چیزی حدود ۳۰ هزار تومان دستش را می‌گیرد. قادر به پرداخت اجاره خانه کلنگی اش نیست و صاحبخانه‌اش هر روز تهدید به تخلیه می‌کند. می‌گوید ۳ ماه است که دارد تمرین روپایی می‌کند. در کوچه و خیابان رو پایی میزند مردم نیز تشویقش می‌کنند و شیرینی می‌دهند.


وقتی این عکس را دیدم بدجور احساس شرمندگی کردم. مسئولین را نمیدانم.


ح.ا.1: (خبر) اگر در حین عبور از بازار چشمتان به دستفروش یا مغازه ای افتاد که کودکی با مارک چینی را به فروش میرساند تعجب نکنید. اخیرا مسئولین چینی کودکانی که خانواده های چینی قادر به پرداخت جریمه فرزند اضافه شان نیستند را صادر میکنند. ما هم که جلودار واردات جنس چینی هستیم. دفعه بعد که یک مغازه دار بهتون گفت از شیر مرغ تا جون آدمیزاد دارم به حرفش شک نکنید شاید راست گفته باشه.


ح.ا.2: به این میگن سرقت ادبی. این را از وبلاگ کوروش عزیز کش رفتم.


حوا نمی ترسد . چرا که بهشت را به زیر پایش نوید داده اند.

آدم نگران خود شده است.

وقتی گم شدم  چاپ

تاریخ : سه‌شنبه 20 اردیبهشت‌ماه سال 1390 در ساعت 08:13 ق.ظ


اخیرا احوال یک دوست را پرسیدم. گفت خودم نیستم و گمشده ام.


یادم اومد یه وقتی منم خودم را گم کرده بودم. به هر جایی سراغ داشتم سر زدم ولی اونجا نبودم.

هرچه بیشتر می گشتم کمتر پیدا میشدم، بخصوص وقت غروب که می شد بیبشتر گم میشدم.

واسه همین وقتی خورشید میرفت لای لحاف تازه می شدم عین خفاشها و راه می افتادم دنبال نشانی از خودم. آدمی که گم میشود به صورت غریزی به اصلش بر میگردد.


واسه همین شبا میرفتم قبرستون و کنار یه قبر آشنا می نشستم.

اوایل کمی می ترسیدم اما چون میدانستم یه جایی همین اطراف گم شدم  بازم میرفتم تا اینکه به مرور ترسم نیز ریخت.

دوستان! همین جا میگم مرده ها دوستان خوبی هستند. بجای اینکه نصیحتت کنند فقط گوش میکنند.

مسیر رفتنم از میان بخش قدیمی قبرستان بود که مربوط به قبور 30 ، 40 ساله بود با سنگهایی شکسته که پای هر گوری حفره ای بدست عوامل طبیعی ایجاد شده بود. شایدم کار خودشون بود. این رو هیچوقت ازشون نپرسیدم.

 آنقدر تاریک بود که راهم را راداری و از روی عادت پیدا میکردم.


شبی طبق عادت همان مسیر قبور قدیمی که دارای شیب تندی هم بود طی میکردم و در کوچه پس کوچه های افکارم پرس و جوی خودم را میکردم که ناگاه احساس کردم در حال افتادن در دره ای عمیق هستم.

یک آن احساس کردم میان زمین و هوا معلقم

ولی نه هنوز یک پایم روی زمین بود پس بسرعت خود را به عقب پرتاب کردم.

وحشت تمام وجودم را تسخیر کرده بود. کمی که بخود آمدم خود را کنار گودالی عمیق و عریض پیدا کردم. عمق گودال حتی در سایه کم ماه هم قابل رویت نبود.

از همان راه برگشتم و فردا خبردار شدم که شهرداری برای جلوگیری از تنش و درگیری بدون اطلاع  مردم شهر اقدام به تخریب قبرستان قدیمی شهر کرده بود. در واقع مساحت وسیعی به عمق زیاد را خاک برداری کرده بود تا راه بازگشتی برای اعتراض صاحبان قبور نمانده باشد.


خب به خیر گذشت اما خوبی اش این بود که خودم را پیدا کردم.

من کنار یک پرتگاه گم شده بودم و اگر لطف خدا نبود دیدار من و خودم به آن دنیا می افتاد.


بعد از آن جریان دیگه به خودم مثل یک مالک نگاه نمی کنم.

فهمیدم ما دست خود به امانت سپرده شده ایم. باید بیشتر مواظب خود باشیم.


و مخلص کلام:


گم شدی اما نمی دانی کجــــا        آن کجا اینجاست نزدیک خـــدا

چشم دل وا کن مگر پیدا شوی       رخت مجنون پوش تا لیلا شوی

آدمی تـا گــــم نشد پیــدا نـشد       سیب غفلت تا نخورد حـوا نشد

ای امانـت! گم شدی برگرد زود       مثل باران باش در آغــوش رود

 


بعدا نوشت: روز جهانی مادر را به مادران عزیز تبریک میگم.اینم تقدیم به همه سلاطین قلوب:

It has been said that a mother holds a child's hand for a short while

but a heart forever…

Love you all


ح.ا: یک وقتی خیلی علاقه به سینما داشتم. اما آنقدر سینمای ما فقیر شده است که سالهاست رغبت نمی کنم برم سراغ اون بیچاره. در ادامه مطلب یه کاریکاتور گذاشتم که هیچ ارتباطی با خاطره ای که گفتم ندارد. قسمم ندین دیگه.

فقط نمیدونم بعضیا که ده سال پیش گم شده بودند چرا فکر میکنند حالا پیدا شده اند. شایدم اصلا گم نشده بودن که حالا پیدا بشن. همه که مثل من سر به هوا نیستند که گم بشن.

ادامه ...

لوس  چاپ

تاریخ : یکشنبه 18 اردیبهشت‌ماه سال 1390 در ساعت 08:56 ق.ظ


لوس در فرهنگ لغت معادل کلمه ننر است .

در فرهنگ لغت لاتین در معنای کلمه spoony  یافت شد.


اما لوس در آینه شعر:


بس که مرا بوس کردی   خواجه مــرا لـوس کردی

اردک زشـــت بـودم من   خواجه  تو طاووس کردی

دوش شنیـدم  زین کـار   نالــــــه و افسـوس کردی

 

لوس در کتابچه قصه ها :

روزی روزگاری در باغی بزرگ درختی بود که فکر میکرد بهترین درخت میوه ی باغ است.

در انبوه شاخه های بزرگش روزی شاخه ای رویید که رفته رفته عزیز دردانه درخت شد. روز و شب فکر و ذکرش شد این شاخه و هرچه داشت و نداشت صرف رشد و نمو این شاخه کرد. تا آنجا که همه شاخه های دیگر پژمردند و خشک شدند. اما آنقدر حواس درخت به رشد و نمو آن شاخه بود یادش رفت که تمام برگها و میوه هایش  روی همان شاخه ثمر داده اند و آنقدر شاخه سنگین شد که در یک نیمه شب توفانی تمام هیکل درخت روی آن شاخه لنگر انداخت و درخت از کمر شکست.

قصه ما به سر رسید کلاغه هنوز تو راهه. رسید همین جا بلند اعلام میکنم.


لوس در ریاضی: همان صفر پر مدعاست. وقتی جلودار اعداد است بسیار می نماید. وای به روزی که در عددی ضرب شود یا تقسیم شود. گرد است اما تو خالی. واسه همینه میگن هر گردی گردو نمیشه.


لوس در فرایند اجتماعی مان: دقیقا خاصیت جاروبرقی را دارد. مکنده خوبی است ولی پس نمی دهد.


لوس در فرایند اداری و طبقاتی مان: همان آقازاده است. در گذشته ای نه چندان دور او را خان زاده می گفتند.


لوس در فرایند دیپلماسی مان: به سبد میوه ای که همه سیبها را در آن میگذارند اطلاق می شود. بعد فصل سیب چینی سبد دست هر کی باشه دست اون بالاست. به عبارت روشن تر این سبد میشود سبد عمرت. مثل سبد نفتی اوپک که پیچ کم و زیادش دست سعودیهاست.


لوس در ورزش ملی مان: بازیکن فیکس یکدهه از فوتبال ملی است. همان که تیم را از درون زمین رهبری میکند نه از کنار زمین.


لوس در سبد خانوارمان: هدفمند کننده سفره های معشیت به سوی اعماق سفره های زیر زمینی نفت

 

اما حرف آخر

لوس در ضرب المثل فارسی: کسی که لوس می کند پای لرزش هم باید بنشیند.



ح.ا: بازار قهر و ناز هنوز داغ است. با توجه به اینکه آنچه البته به جایی نرسد فریاد است و اینکه گرانی مشکل شخصی ملت است و اینکه مسئولین سرگرم خاله بازی هستند، خواهشمند است شما هم بجای شکایت و شکواییه ناخن بهم بسابید تا از بازی عقب نمانید.

یاس کبود  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 15 اردیبهشت‌ماه سال 1390 در ساعت 08:29 ق.ظ
باغبان را یــادگاری یـــــــــاس بـود    یـــاس ِ زیبـــــا نــــازک و حساس بود

پیـــــر شد تا غنچه هایش بـاز شد     بــاغبــــان در کــــار  ِ او  وسواس بود

باغبان رفت و کسی یادش نکـــرد     یــاس ِ تنهـــا تشنــــه ی احساس بود

گریه هایش عقده ها را بــاز کـــرد      کینــه آمــد تــــوی ِ دستش داس بود

کینـــه جویان بــاغ را آتـــــش زدند      گـــرچه روی شاخــه اش گیلاس بود

باغ و آتش، خشم و کینه، یـاس ِ ما     کــاش آن هنگامــــــــه را عکاس بود

یاس در آغوش سرو در خواب رفت     چشم  ِ سرو از غصه چون الماس بود

یـــــاس خوابیـــــد، امـا تـا ابـــــــد     خــاک ِ دنیا عطـــر و بویش یـــاس بود




ایام شهادت بانوی بزرگ اسلام

مادر عشق و فداکاری و نجابت

شفیع عاشقان امامت و ولایت

را به همه شما دوستان تسلیت میگم

امید که شفاعت او شامل حال ما دوستداران آن عزیز پهلو شکسته شود.


آمین



دوست داشتن را عادت نکنیم  چاپ

تاریخ : سه‌شنبه 13 اردیبهشت‌ماه سال 1390 در ساعت 09:13 ق.ظ

احتمالا این مسیج طنز رو یه دوست شوخ طبع براتون فرستاده که میگه:

الهی عاشق غضنفر بشی هر چی بهش بگی دوست دارم بگه هه؟

 

دیروز عصر خیلی خسته تر از هر روز از شرکت به خونه رفتم ، البته با کلی نذر و نیاز .

چون مدیر عامل واسه جلسه فرداش یه گزارش میخواست و ما را نگه داشته بود تا انجام شود.

وقتی رفت ما هم مثل زندانیان گوانتانامو  مثل برق از شرکت بیرون پریدیم

آنقدر خسته بودم که هیچ احساسی نسبت به زندگی و زندگی کردن نداشتم.

 فقط دلم میخواست یه گوشه ای بخزم و به خواب ابدیت بروم.

وقت خواب همینطور که آرام آرام داشت آرزوی چشمانم برآورده میشد یکدفعه این مسیج که بالا گفتم مثل اجل معلق تو سرم هجوم آورد. داشت حرص منو در می آورد .

 نمی دونم چرا یهو لجم گرفت و تمام نیرویم را در زبانم جمع کردم و با آخرین رمقهایی که در تنم بود برگشتم به همسر همیشه مهربانم گفتم "دوستت دارم"

منتظر بودم بی توجهی ناشی از خستگی عصر تا آنوقتم را بهانه کرده و بگوید "هـه"

اما وقتی گفت "منم دوستت دارم عزیزم" انگار دنیا برایم پوست انداخت و حس کردم هنوز مانده تا دوست داشتن هایمان جزئی از عادات و بدیهیات مان شود.


پس زنده باد زندگی و تمام چیزهای دوست داشتنی اش


 

ح.ا: بن لادن  هم به تاریخ پیوست. بازیگری که اگرچه خوب بازی کرد اما آنقدر در دل کارگردانان صحنه سیاست غرب عزیز و دردانه نماند که با تغییر فیلنامه در آخرین سکانس این تراژدی  تلاش کنند با مرگش اشکی را از چمشها سرازیر کنند. او مرد در اوج نفرت. نگویید فتوشاپ بود . او دیگر مرده ای بیش نیست حال چه در عالم سیاست و چه در عالم واقعیت .

آنقدر کریه اش جلوه دادند که کودکان مان نیز از دیدنش می هراسیدند.

این است تفاوت شاهزاده های غربی و بزرگ زادگان شرقی

چند روز پیش شاهزاده خود را در چشم مردم دنیا به اوج می برند و امروز بزرگزاده شرقی را با نفرت مردم دنیا به دریا می اندازند.

ما شرقی ها کی میخواهیم بازیچه نشویم و در زمین غربی ها بازی نکنیم؟؟؟؟؟

روز معلم  چاپ

تاریخ : دوشنبه 12 اردیبهشت‌ماه سال 1390 در ساعت 07:28 ق.ظ


تقدیم به تمام معلمان دلسوز و تبریک این روز عزیز




مــادر به هستی آورد    هستی ترا فرستاد

از پــرتـــو فروغـــــــــت    از جهـل گشتم آزاد

 

تـا بود مـــــن نبـــودم    خـــواب و خـراب بــودم

خــــود را به تو نمودم    والـله کــــــــردی  آبــاد

 

مــــن کودکی  گریزان    از درس و مشق و دیوان

مهــری بجان نشاندی   بــا این حـــــروف و اعداد

 

خوابی به ظلمت شب   بر چشمهای من بود

بیـدار کـــردی از خـواب   با نــاز و گـــــاه فریاد

 

دستم گرفـــــــت مادر    تاتی به تاتی ام برد

تو دســت ِ دل گرفتی     تـــا دل به راه افتـاد

 

مــــن ناتوان نشستـم    امـــــا تـــو ایــستادی

گفتی که سرو باشــم    مانند شاخ ِ شمشاد

 

امـــــــــــــروز استـوارم    سر بر فلک گـــــذارم

دانـش بــه سینه دارم    از درســـهای استــاد

 

ای شمـــــع روشنایی    ای آیـــــت الهــــــــــی

ای رهبــــــــر رهایـــی    از توست هرچه در یاد

 

بــــر سقــف آسمانـها    باید نوشـت امـــــــروز

ای مهــــــــربان معلم     روزت مبارکـــا بــــــــاد


این را از جایی یادگار برداشتم:

اگر به جای اسلحه، با معلم به جنگ دنیا می رفتیم، همه دشمنان نابود می شدند.

 

ح.ا.1: قبل از اینکه در پینوشت پایین بگم ما از این شانسها نداریم باید بگم یک خوش شانسی من اینجا دارم اونم اینه که یک خانم معلم در فهرست لینکام دارم که امروز افتخار میکنم به دوستی با او. اگر نمی خواهید راه دوری را برای تیریک گفتن روز معلم طی کنید یه سر به وبلاگ رهگذر (ستوده خانم) بزنید.


ح.ا.2: گفتم ما از این شانسها نداریم. در خبرها خواندیم که موسسه گالوپ آماری درباره میزان شادی و افسردگی در کشورهای مختلف دنیا ارائه شده است که بر اساس این آمار، مردم کشور دانمارک با بدست آوردن نمره ۷۲ شادترین و سرزنده ترین مردم جهان شناخته شدند. متاسفانه در لیست مذکور نامی از ایران نیست.

راستی راستی که خنده طلاست. در کشوری که هشتاد درصد جمعیتش زیر خط فقرست و به نان شب محتاج طلایش کجا بود.

( تعداد کل: 15 )
   1       2    >>