X
تبلیغات
رایتل

خانه تکانی  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 26 اسفند‌ماه سال 1389 در ساعت 08:13 ق.ظ


سنگین ترین گوشها هم صدای بهار را شنیده اند و تکاپوی سال نو در همه دیده می شود.

نمی خام دوستان را سفارش به خانه تکانی خانه و کار و ماشین و وبلاگ و دل و ... کنم

چرا که صلاح ملک خویش خسروان دانند

فقط دلم میخاد از دوستان خواهش کنم  این روزهای آخری امیدتان را یه خانه تکانی اساسی کنید تا چراغ زندگی تان در سال جدید امیدبخش تر گردد.

امیدتان را خوب بتکانید تا غبار افسردگی از آن خوب زدوه شود تا آینه ای صاف و روشن چون قلوبتان شود. البته امیدی  که همیشه به خدا باشد.

پیشاپیش عید همه تون مبارک

 

پ.ن : این چند روزه روددل کرده بودم . این شعر تو دلم گیر کرده بود، اگر به روی کاغذ نمی آوردم دق میکردم.در بالا ننوشتم گفتم شاید کسی حوصله خواندن زباله های دل ما را نداشته باشد


به پایان سلام کن

به پایانت سلامـــــــی کن بـــــــــرادر!     که آغـازی نمـی بینـــــــــــم برایـت

سکوت شب شکست و صبـح خندید     بهار آمــــد ، زمستـان شد حکایت

بهـــار آمـــــــــد به خــــــاک لاله زاران     به تــو گفته نه این خاکست جایت؟

بهار آمـــــد بدستش شاخه ای سبـز     بـرای تـــو همیـن کافیـــست آیــت

صدای چشمـــه ها پیـچیـده در کــوه      تو در کـوه هـم نمـی پیچد صدایت

بهار آمــد، قدم برکش، نه انصافـست     شقـایــق را کنـــــی له زیــــر پایت

دل از بــــوی نسیم افتـاده سرمست     تو مستـی میکنی با چکمه هایت؟

دعــــــای سبـزه زاران مستجابــست     زبــان توبـــــه بگشــــا در دعـــایت

زمستـان رفـــــــــــــت باور کن، برادر!     بهـــــــــاران را رعـایت کـن رعـایت

به پایانــــت سلامـــــــی کن که دیگر     نــدارد هــــــرگز این پایـــان لغـایت

 

من چقدر ثروتمندم …  چاپ

تاریخ : سه‌شنبه 24 اسفند‌ماه سال 1389 در ساعت 08:05 ق.ظ


هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى مچاله شده بودند. هردو لباس هاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند.


پسرک پرسید:"ببخشین خانم! شما کاغذ باطله دارین؟" کاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها کمک کنم. مى خواستم یک جورى از سر خودم بازشان کنم که چشمم به پاهاى کوچک آنها افتاد که توى دمپایى هاى کهنه کوچکشان قرمز شده بود.
گفتم:"بیایین تو یه فنجون شیرکاکائوى گرم براتون درست کنم."
آنها را داخل آشپزخانه بردم و کنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم کنند. بعد یک فنجان شیرکاکائو و کمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول کار خودم شدم. زیر چشمى دیدم که دختر کوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه کرد. بعد پرسید: "ببخشین خانم! شما پولدارین؟"
نگاهى به روکش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم:"من اوه… نه!"
دختر کوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبکى آن گذاشت و گفت: "آخه رنگ فنجون و نعلبکى اش به هم مى خوره."
آنها درحالى که بسته هاى کاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند.

فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آنها دقت کردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یک شغل خوب و دائمى، همه اینها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن کوچک خانه مان را مرتب کردم. اما لکه هاى کوچک دمپایى را از کنار بخارى، پاک نکردم. مى خواهم همیشه آنها را همان جا نگه دارم که هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.


ح.ا.1: میگن از امسال چهارشنبه سوری جزء خراوات ما ایرانیا محسوب میشه

مزاحم  چاپ

تاریخ : یکشنبه 22 اسفند‌ماه سال 1389 در ساعت 01:16 ب.ظ

چند روز پیش وقتی از در خونه بیرون میزدم تا برم سر کار، حس کردم یه چیزی تو کفشم اذیت میکنه

با خودم گفتم کی حوصله کفش در آوردن داره

همانطور سوار ماشین شدم

از خونه تا محل کار حدود 45 دقیقه ای با همان وضع رانندگی کردم

داشتم مثلا با اون چیزی که نمیدونستم چیه مبارزه میکردم

به همان وضع به محل کار رسیدم اما باز هم یکدندگی به خرج داده و تحمل کردم و پشت میز کارم نشستم.

یه چند ساعتی با همان وضع اسفناک حوصله کرده و به کارم ادامه دادم.

بعد از چند ساعت شاید نزدیکای ظهر عاقبت یه فرشته کوچولو اومد تو گوشم آهسته گفت:

بیچاره! در آوردن و پوشیدن یک کفش به اندازه یک لیوان چای که از صبح تا حالا 10 تا لیوانش را کوفت کردی کمتر وقت میگیرد .   حماقت نکن و به کفشت یه نگاهی بنداز!

خوشبختانه سخن محترمانه و دوستانه اون فرشته کوچولو موثر واقع شد و کفشم را با کراهت از پا در آوردم

وقتی کفشم را سر و ته کرده و تکان دادم یه سکه از توش افتاد بیرون

فقط یک سکه بود.

وقتی به انگشتان پایم نگاه کردم از خجالت داشتم آب میشدم.

 

گمانم خیلی وقتای دیگه هم در زندگی همینطور بوده ام. بدوش کشیدن درد و رنج بدون رفع علت واقعی آن.

مثل این خرابیه دندان آسیاب بالایم که 10سالی میشه دارم باهاش مدارا یا بهتر بگم تحمل ِ درد میکنم ولی از ترس دندانپزشک به رو نمی یارم.

 

اگر یه نگاه به خودمان بندازیم از این موارد توی زندگی مان بسیار داریم  .  درست نمی گم؟

 

ح.ا.1: فقط بگم این سه شنبه آخرین سه شنبه ساله. دیگه خرید عید نداریم هان!

خنده ممنوع  چاپ

تاریخ : شنبه 21 اسفند‌ماه سال 1389 در ساعت 08:01 ق.ظ

معمولا کاریکاتور برای خنده است اما این یکی فرق دارد. من که نتونستم بخندم.



چند روزی است ابرها امان آسمان و زمین را بریده اند بس که با تکه ابری رگباری آمده است.

متن زیر هم درد دلی است با ابرها در این روزهای پایان سال.

 

ابر پاره !  گریه هایت را نگه دار

کودکی دیدم

پاره پیراهن       زرد و نازک تن

از غریو رعد آسایت         از صدای غرش پایت

سخت می لرزید   در کوچه ای تنها

 

ابر پاره !  گریه هایت را نگه دار

کودکی دیدم

ژیله ای بر تن       لمیده بر کوسن

از غریو رعد آسایت       از صدای غرش پایت

سخت می لرزید      در آغوش بابا

 

ابر پاره !  گریه هایت را نگه دار

هیچکس اینجا تشنه اشک تو نیست

تنها کودکی

پاره پیراهن   زرد ونازک تن

تشنه دستی بارانی است

گونه شناسی زنان  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 19 اسفند‌ماه سال 1389 در ساعت 08:10 ق.ظ

این پست رو برای تغییر روحیه خودم گذاشتم.

دلیل دیگه اش هم ایجاد موازنه فمینیستی و ضد فمینیستی اینجاست.

اما از شوخی گذشته، این پست جنبه طنز داره و فقط جهت رفع کسالت وبم گذاشتم.

هیچگونه غرض و مرضی هم در کار نیست.

قابل توجه خانمهای محترم ، زود جوش و دو آتیشه فمنیست!


ادامه ...

روز جهانی زن  چاپ

تاریخ : سه‌شنبه 17 اسفند‌ماه سال 1389 در ساعت 07:54 ق.ظ

روز جهانی زن را بر تمام زنان آزاده ی جهان تبریک می گم

بویژه به مادر مهربانم، همسر نازنینم و خواهران عزیزم



تو بوی بهشــــــــت میدهی ، زن!      بــــــر روی ِ زمین چرا تو هستی؟

ماننــــــد ِ گلــــی ولــــــــی ندانـم       با چیــــن ِ جبین چرا تو هستی؟

خندت که نشان ِ شادمانی است      با چشـم ِ غمین چرا تو هستی؟

یک دســــــت و هزار هنرنمایی!!!       وه! خانـه نشین چرا تو هستی؟

انگشتــــــــری و جواهـــــری تــــو       در پشــت ِ نگین چرا تو هستی؟

از دامن ِ توسـت راه معــــــــــــراج       مغضـوبـه ی دین چرا تو هستی؟

ای گـــرم ترین چـــــراغ خانــــــــه        با غصــــــه قرین چرا تو هستی؟

ای پادشه ِ ســــــــرای دلهـــــــــا        بی تاج و سرین چرا تو هستی؟

***

بر روی زمیـــــــن تو گوهری، پس        تقدیــــــــــم ِ تو بـاد آســمانـــها

باران ستـــــــــاره بـــــــــر وجودت        در پـــــــــــای تو بـاد کهکشـانـها

عالم بـــــــه فــــــــــدای ِ نازنینت        قربـــــــــــــان ِ تو باد جان ِ جانـها



ح.ا.1: امروز عصر تو بازار حراج واقعیه. خرید عید نکردین دیگه همچین فرصتی گیرتون نمی یاد.

ح.ا.2: اگر هوس خندیدن کرده اید وبلاگ دانش دوست ما یه پست با حال زده است

ح.ا.3: اگر دلتان خواست به ادامه مطلب برید و یک درد دل زنانه را بخوانید.

ادامه ...

بابا نان داد _ مامان عشق داد  چاپ

تاریخ : دوشنبه 16 اسفند‌ماه سال 1389 در ساعت 10:19 ق.ظ

بابا آب داد ، بابا نان داد

بابا فقط آب داد و نان داد، مامان عشق داد

بابا گول شیطان را خورد و شناسنامه اش پر شد از نام های قشنگ.

وقتی پر شد خالی شد.

نه خالی نشد. خط خورد. زن ها خط خوردند، مادرها خط خوردند

دخترها زن شدند، زن ها مادر شدند و خط خوردند

و بابا چون حق دارد، آب می دهد. نان می دهد.

مامان زوجه ، مامان ضعیفه ، مامان عفیفه

مامان غذا پخت، بابا غذا خورد. مامان لباس را اتو کرد، بابا لباس را پوشید و
رفت بیرون
...مامان ظرف شست، بابا روزنامه خواند.

بابا روزنامه خواند و اخبار دنیا را فهمید ولی نفهمید مامان غم دارد

بابا اخم کرد. بابا فحش داد. آخر بابا ناموس دارد .پشت سر ناموسش حرف بود.

مامان کار ، مامان پیکار ، مامان تکرار ، مامان بیدار.

بابا نان می دهد و فوتبال خیلی دوست دارد

بابا رونالدو را از مامان بیشتر دوست دارد

بابا می خوابد، مامان می خوابد. مامان می زاید. مامان با درد می زاید.

مامان شیر می دهد، بزرگ می کند، حقیر می شود، پیر می شود

بابا زن گرفت. صیغه بابا برای مامان طلا گرفت. مامان بغض کرد

مامان رفت. صیغه یعنی رفتم، رفتی، رفت ...

اما مامان برگشت

کسی با بابا کار ندارد. بابا حق دارد. حتی اگر شب ها هم نیاید ولی مامان باید
با آبرو باشد.

بابا "پرسپولیس" را دوست دارد

بابا "آنجلینا جولی" را دوست دارد

مامان کار ، مامان پیکار ، مامان سرشار از پیکار ، مامان بیمار  و تب دار

بابا خانه دارد، ماشین دارد، ارث دارد، غرور دارد ، زور دارد

مامان روسری دارد ولی دیگر هیچ چیز ندارد. مامان فقط حق مهریه دارد، حق نفقه
دارد، حق آزادی دارد. پس باید ساکت بماند حتی اگر مهریه ،نفقه و آزادی ندارد
.

مامان خدا را دوست دارد ولی نمی دانم آیا خدا هم او را دوست دارد ؟

پس چرا وقتی مامان تب دارد بابا نمی بیند؟!  چرا؟

 

ح.ا.0: مطلب بالا از من نیست. دلم نمی خاد کسی آن را توهین به خانما برداشت کند. این گوشه ای از واقعیت جامعه ماست که نیاز به اصلاح ریشه ای دارد .

ح.ا.1: فردا بازم سه شنبه است. روز زن نیز هست. این سه شنبه چه خرید عیدی میشه با حضور خانمهایی که همیشه برای خرید حی و حاضرند!!!

درختی بکاریم  چاپ

تاریخ : یکشنبه 15 اسفند‌ماه سال 1389 در ساعت 08:13 ق.ظ

امروز روز درختکاری است.

من هر مناسبتی را از دیدگاه خودم نگاه میکنم.
خواهش میکنم در این خصوص بر بنده خرده نگیرید.


بیـــــا تــــــا درختــــی بکاریـــم بلنـــد     پــر از شاخـــــه ی سبز ِ زیبا پسنــــد

درختی که هر برگ آن سایـــه ایست     به هــر سایــــه اش از خـدا آیه ایست

درختی که هر شاخه اش لانه ایست     که هر لانه اش سهم بی خانه ایست

درختی که بـر دامنــــش سبـزه است     بری از خـس و آفــت و هـــــــرزه است


بیا تا درختـــی بکاریــــــــم، رفیــــــــق!

تنه اش محکـم و ریشه هایش عمیق


تبــــــر بشکنیم دست یاری دهیــــم      بـه "ایــران" فقــــط رای آری دهیــــم

اگـــر باغبان پیـــــر و دلخستـــه است    مگـر دست ما را کسی بسته است؟

بیــا تـــا درختی بکاریـم رشیـــــــــــــد

گلش خنــده و میوه هایش امیــــــــــد


ح.ا.1:هنوز درختی که در کودکی در باغچه خانمان کاشتم در خاطرم هست.امروز چقدر دلتنگ دیدنش هستم.

ح.ا.2: کاش امروز یه درخت بهتر می کاشتیم تا فردا دلتنگ این یکی نمی شدیم.

رنگ خدا  چاپ

تاریخ : جمعه 13 اسفند‌ماه سال 1389 در ساعت 08:29 ق.ظ

امروز یه سوال برایم پیش اومده خوشحال می شم بهم کمک کنید.

لطفا بهم بگین خدا چه رنگیه؟


 

ح.ا.1: من خودم پرسپولیسی ام اما از همه رنگها در این بحث استقبال میکنم.

ح.ا.2: فردا روز نیکوکاریه. شروع خوبیه برای عیدی دادن. اینطور نیست؟

باران ببار  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 11 اسفند‌ماه سال 1389 در ساعت 03:20 ب.ظ


غصه می سوزد مرا ، باران ببار!

کوچه می خواند ترا ، باران ببار!

ابرها را دانه دانه جمع کن

بر زمین دامن گشا  باران ببار!

خاک اینجا تشنه ی دلتنگی است

آسمان را کن رها  باران ببار!

باغبان از کوچه باغان رفته است

ابر را جاری نما ، باران ببار!

موج میخواهد بیابان ِ سکوت

با خود ِ دریا بیا ، باران ببار!

تا بیاید آن بهار سبز ِ سبز

تازه تر باید هوا ، باران ببار!

سینه ام آشوب و دل خونابه است

غصه می سوزد مرا ، باران ببار!


ح.ا.۱: دیروز عجب خریدی بود. بقول سینا از قدیم گفتن خرید سه شنبه خوش یمنه

ح.ا.۲: این تو وبلاگ جسارت عشق نوشته شده بود.

        گفتم راه خوشبختی از کدام طرف است؟
        گفت خوشبختی خود راه است

        گفتم فاصله من تا خوشبختی چقدر است؟

        گفت فاصله تو با خودت است

( تعداد کل: 17 )
   1       2    >>